خلیفه اول سؤال 1: آیا صحیح است که می‌گویند: ابوبکر پس از پنجاه نفر و حتی پس از عمر بن الخطاب اسلام آورد، چنانچه از سعد بن أبی وقاص نقل شده است که ادعای بعضی، مبنی بر اینکه او اولین مردی است که اسلام آورد، دروغ و کذب است؛ «محمد بن سعد، قلت لأبی، أکان ابوبکر اولکم اسلاماً؟ فقال: لا ولقد اسلام قبله اکثر من خمسین.» (تاریخ طبری 1: 540. عسقلانی می‌گوید: «... فقد کان حینئذ جماعه ممن أسلم لکنهم کانوا یخفونه من أقاربهم» فتح الباری 7: 29.) سؤال 2: آیا صحیح است که خالد بن سعید بن العاص قبل از ابوبکر اسلام آورده است و اولین کسی که به اعتراف – محمد بن ابی بکر – و دهها نفر از محققان و مؤرخان اسلام آورد، حضرت علی (علیه السلام) بود؟ چنانچه در نامه‌ای برای معاویه این حقیقت را اعتراف کرده و عمر نیز قبل از ابوبکر اسلام آورده و ابوبکر بعد از پنجاه و اندی اسلام آورد. اگر این مطالب واقعیت داشته باشد، چرا اینقدر واقعیات را وارونه میکنیم؟ و دائماً چنین می‌گوییم که اولین مردی که اسلام آورد ابوبکر بود. منظور ما از این جعلیات و دروغ پردازیها تراشیدن فضائل بیشتری برای خلیفه اول است یا انکار فضائل حضرت علی (علیه السلام) برای ما مهم است؟ 1- نامه فرزند ابوبکر: «فکان اوّل من أجاب و أناب و آمن و صدّق و وافق فأسلم، و سلّم، اخوه و ابن عمه علی و هو السابق المبرز فی کلِّ خیر، اوّل الناس إسلاماً» (شرح نهج البلاغه 3: 188.). 2- ابوالیقظان می‌گوید: اِنّش خالد بن سعید بن العاص أسلم قبل أبی بکر الصدیق. (المستدرک علی الصحیحین 3: 278.) 3- سعد وقاص می‌گوید: ابوبکر اولین کسی نبود که مسلمان شد، بلکه قبل از او بیش از پنجاه نفر مسلمان شدند (محمد بن سعد، قلت لأبی: أکان ابوبکر اوّلکم اسلاما فقال: لا ولقد اسلم قبله أکثر من خمسین... تاریخ طبری 1: 540.). 4- زهری می‌گوید: عمر پس از چهل و اندی نفر از مرد و زن، اسلام آورد. (تاریخ الاسلام (السیره النبویه) 180 – طبقات ابن سعد 3: 269 – صفه الصفوه 1: 274.) سؤال 3: آیا صحیح است که می‌گویند ابوبکر در جنگها و جهاد هیچ نقشی نداشته، حتی یک‌بار دست به شمشیر نبرده است و یک تیر به طرف دشمن نیانداخته و قطره‌ای از خون کفار را به زمین نریخته است؛ چنانچه ابوجعفر اسکافی این مطلب را فرموده است: لم یرم ابوبکر بسهم قط و لا سلّ سیفاً و لا اراق دماً. (شرح نهج البلاغه 13: 293) با این حال چرا ما او را جزء مجاهدان و جهاد او را از جهاد حضرت علی (علیه السلام) بالاتر می‌دانیم. (فخر رازی در تفسیر خود جهاد ابوبکر را از جهاد علی (علیه السلام) أفضل می‌داند. 10: 173) آیا اگر روافض به ما سلفی‌ها بگویند: شما درباره ابوبکر غلو می‌کنید ما چه جوابی داریم؟ سؤال 4: آیا صحیح است که می‌گویند یار غار حضرت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) – ابن بکر – عبدالله بن بکر بن اریقط – همان راهنما و دلیل پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) بوده و نه ابوبکر. (البدایه و النهایه 3: 176.) و این تشابه و تقارب إسمی سبب شده که آنرا ابوبکر بخوانیم. چون اولاً: ابوبکر در هیچ کجا به این فضیلت اعتراف نکرده است، در حالیکه در روز سقیفه به کمتر از آن اشاره کرد. نحن عشیره رسول الله و اوسط العرب أنسابا و لیست قبیله من قبائل العرب الا و لقریش فیها ولاده (البدایه والنهایه 6: 205) ثانیاً: به گفته عسقلانی، از تابعین کسانی بودند که منکر ارتباط داشتن آیه غار با ابوبکر بودند؛ همانند ابوجعفر مؤمن طاق. (لسان المیزان 5: 115) ثالثاً: عائشه تصریح دارد که هرگز آیه‌ای درحق ما نازل نشده است. (صحیح بخاری 6: 42 – تاریخ ابن الاثیر 3: 199 – البدایه و النهایه 8: 96 – الاغانی 16: 90.) لم ینزل الله فینا شیئاً من القرآن. رابعاً: معروف است که ابوبکر در مدینه به استقبال پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) آمد و این بدان معناست که ابوبکر همراه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) نبوده است. خامساً: وجود حدیث صحیح دال بر اینکه به هنگام هجرت به غار، حضرت تنها بود. (البدایه و النهایه 6: 205.) سادساً: آن قیافه شناس فقط آثار و جای پای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) را دید و هرگز سخن از ابوبکر به میان نیاورد (فتوح البلدان 1: 64.) و از یحیی بن معین تشکیک در آن فهمیده می‌شود. (تهذیب الکمال 29: 26.) سابعاً طبق روایت بخاری و دیگران، ابوبکر جزء اولین گروه از مهاجرین بوده و قبل از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) وارد مدینه شده و در نماز جماعت گروه اول از مهاجرین شرکت می‌کرد. (صحیح بخاری 1: 128، کتاب الاذان ج 4 ص 240، کتاب الاحکام بابا إستقضاء الموالی و استعمالهم، سنن البیهقی 3: 89، فتح الباری 13: 179 ج 7: 261 و 307.) سؤال 5: اینکه گفته می‌شود خلافت ابوبکر اجماعی بوده، آیا صحیح است که می‌گویند: حضرت علی (علیه السلام) و یاران ایشان ضمن آنان نبوده، و چنین اجماعی مورد لعنت خداوند است، چنانچه امام ابن حزم می‌گوید: «لعنه الله علی کل اجماع یخرج منه علی بن أبیطالب (علیه السلام) و من بحضرته من الصحابه» (المحلی 9: 345.). سؤال 6: آیا صحیح است آنچه را که می‌گویند: خلافت ابوبکر نه با شوری بوده و نه با إجماع مسلمانان، بلکه فقط و فقط با اشاره و رأی یک نفر و آنهم عمر بن الخطاب بوده است. اگر چنین باشد: آیا راستی بر تمامی مسلمانان تبعیت از یک نفر – که خود در آن وقت خلیفه هم نبوده بلکه یکی از آحاد مسلمین و شهروند بلاد اسلامی شمرده می‌شده – واجب و لازم است؟ و اگر کسی تبعیت نکند چرا مهدور الدم است؟ آیا این یک نفر بر تمامی بشریت تا قیام قیامت قیّم است؟ جمعی از علماء ما – اهل سنت – همانند ابویعلی (ابویعلی حنبلی می‌گوید: لا تنعقد الا بجمهور أهل العقد و الحل من کل بلد، لیکون الرضا به عاماً، و التسلیم لإمامته اِجماعاً. و هذا مذهب مدفوع ببیعه أبی بکر علی الخلافه بأختیار من حضرها و لم ینتظر ببیعته قدوم غائب عنها (الاحکام السلطانیه ص 33).) حنبلی – 458 ه‍ و قرطبی (قرطبی می‌گوید: فإن عقدها واحد من أهل الحلّ و العقد فذلک ثابت و یلزم الغیر فعله، خلافاً لبعض الناس حیث قال: لا ینعقد الا بجماعه من أهل الحلِّ و العقد، و دلیلنا: أنَّ عمر عقد الببعه لأبی بکر» جامع أحکام القرآن 1: 272.) ت 671 ه‍ - و غزالی (غزالی امام الحرمین می‌گوید: اعلموا أنه لا یشترط فی عقد الإمامه الاجماع بل تنعقد الامامه و إن لم تجمع الأمه علی عقدها، و الدلیل علیه أن الأمامه لما عقدت لأبی بکر ابتدر لإمضاء أحکام المسلمین و لم یتأن لانتشار الأخبار الی من نای من الصحابه فی الأقطار و لم ینکر منکر، فاذا لم یشترط الاجماع فی عقد الإمامه، لم یثبت عدد معدود و لا حدّ محدود. فالوجه الحکم بأنَّ الأمامه تنعقد بعقد واحد من أهل الحلِّ والعقد. الارشاد فی الکلام: 424.) ت 478 ه‍ . و عضدالدین (عضد الدین ایحی: ت 756 ه‍ . و اذا ثبت حصول الإمامه بالأختیار و البیعه فاعلم أن ذلک لا یفتقر الی الإجماع، اذ لم یقم علیه دلیل من العقدل و السمع بل الواحد و الإثنان من أهل الحلِّ و العقد کاف، لعلمنا أن الصحابه مع صلابتهم فی الدین اکتفوا بذلک، کعقد عمر لأبی بکر، و عقد عبدالرحمن بن عوف لعثمان و لم یشترطوا اجتماع من فی المدینه فضلاً عن اجتماع الأُمه، هذا و لم ینکر علیه أحدُ، و علیه انطوت الأعصار الی وقتنا هذا.» المواقف فی الکلام 8: 351.) ایجی 756 ه‍ و محی الدین (ابن العربی المالکی (543): قال: لا یلزم فی عقد البیعه للأمام أن تکون من جمیع الأنام بل یکفی لعقد ذلک إثنان أو واحد.» شرح سنن الترمذی 13: 229.) عربی مالکی ت 543 ه‍ : وجود هر گونه اجماعی را اساساً انکار کرده، بلکه آنرا غیر لازم دانسته‌اند. سؤال 7: آیا صحیح است که می‌گویند: تمامی انصار، و جمع بزرگی از مهاجرین با بیعت ابوبکر مخالف بودند. چنانچه عمر بن الخطاب تصریح کرده و می‌گوید: حین توفی الله نبیه – أنَّ الانصار خالفونا، و اجتمعوا بأسرهم فی سقیفه بنی ساعده و خالف عنا علی (علیه السلام) و الزبیر و من معهما. (صحیح بخاری 8: 26 – کتاب المحاربین، باب رجم الحبلی.) هنگام رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) أنصار با ما مخالف بوده و مخالفت کردند، و همگی در سقیفه بنی ساعده گِرد هم آمده، و حضرت علی (علیه السلام) و زبیر و همراهان آنان نیز با ما مخالف بودند، بنابراین چگونه مدعی هستیم که خلافت ابوبکر بإجماع و اتفاق مسلمین بوده؟ سؤال 8: آیا صحیح است که می‌گویند حضرت علی (علیه السلام) هرگز با ابوبکر بیعت نکرده است و مشت دست خود را بسته بود و هر چه تلاش کردند نتوانستند آن را برای بیعت باز کنند! به ناچار ابوبکر دست خود را روی دست علی (علیه السلام) و به عنوان بیعت علی (علیه السلام) گذارد؛ چنانچه مسعودی می‌گوید: فقالوا له: مدَّ یدک فبایع، فأبی علیهم فمدوا یده کرها فقبض علی أنامله فراموا بأجمعهم فتحها فلم یقدروا فمسح علیها ابوبکر و هی مضمومه. (اثبات الوصیه: 146. الشافی 3: 244.) باز هم می‌گوییم که بیعت با اجماع اهل حل و عقد بوده است؟ و حدیث (علی مع الحق و الحق مع علی یدور معه حیثما دار) (مستدرک الحاکم 3: 125، جامع الترمذی 5: 592 ح 3714، مناقب الخوارزمی: 176 ح 214، فرائد السمطین 1: 177 ح 140، شرح المواهب اللدنیه 7: 13.) یعنی علی (علیه السلام) با حق است و حق با علی (علی السلام) است و به هر سمت و سوئی برود، حق به همراه او می‌رود، را چگونه می‌توان تفسیر کرد؟ سؤال 9: آیا صحیح است که می‌گویند: حضرت علی (علیه السلام) و عباس بن عبدالمطلّب – عم پیامبر اکرم – حکومت ابوبکر و عمر بن الخطاب را حکومت‌های بر اساس دروغ و خیانت، پیمان شکنی و گناهکاری می‌دانستند. و تا آخر عمر نظرشان همین بود. در صحیح مسلم آمده که، عمر بن الخطاب به حضرت علی (علیه السلام) و عباس می‌گوید: «فلما توفی رسول الله قال ابوبکر: أنا ولی رسول الله، فجئتما تطلب میراثک من ابن أخیک و یطلب هذا میراث إمراءته عن أبیها، فقال ابوبکر قال رسول الله: ما نُورث ما ترکنا صدقه، فرأیتماه کاذباً آثما، غادراً خائناً، والله یعلم اِنه لصادق بارّ راشد تابع للحق ثم توفی ابوبکر و أنا ولی رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) و ولی أبی بکر فرأیتمانی کاذباً آثما غادراً خائناً.» (صحیح مسلم 3: 143 کتاب الجهاد – باب حکم الفیء – بخاری، 3: 287، کتاب النفقات، باب 3 حبس نفقه الرجل قوت سنته علی اهله و ج 4: 262 کتاب الاعتصام بالکتاب و السنه، باب ما یکره من التعمق و التنازع و ج 4، ص 165، کتاب الفرائض، باب قول النبی لا نورث ج 2، ص 187 و کتاب الخمس ج 2 ص 187 باب فرض الخمس.) سؤال 10: آیا صحیح است که می‌گویند امام بخاری همین حدیث را در بیش از چهار جای از کتاب خود آورده، ولی این عبارت – دروغگو، خائن، پیمان شکن و گناهکار – را حذف کرده است و به جای آن عبارت کذا و کذا و یا عبارت کلمتکما واحده آورده است، تا بدین ترتیب نظر منفی اهل بیت پیامر (صلی الله علیه و آله وسلم) نسبت به حکومت ابوبکر و عمر معلوم نشود؟ می‌گویند: امام بخاری، در باب خمس، و نفقات، و الاعتصام، و فرائض؛ روایت را نقل کرده، ولی در آن تصرف و تغییر داده است، در کتاب نفقات گفته است: تزعمان أن ابابکر کذا و کذا. و در فرائض گفته: ثم جئتمانی و کلمتکما واحده.. سؤال 11: آیا صحیح است که ابوبکر توطئه ترور حضرت علی (علیه السلام) را طراحی کرد و این مأموریت را به خالدبن ولید واگذار نمود؟ ولی از اجرای آن و لو رفتن نقشه و عواقب آن ترسید و آن را در نماز لغو کرد. (سمعانی: «روی عنه – ای الرواجنی حدیث ابی بکر انه قال لا یفعل خالد ما أمر به. سألت الشریف عمر بن ابراهیم الحسینی بالکوفه عن معنی هذا الأثر فقال: کان أمر خالد بن الولید أن یقتل علیا ثم ندم بعد ذلک فنهی عن ذلک. الأَنساب 3: 95.) چنانچه سمعانی آنرا نقل می‌کند. آیا باز هم می‌توان ادعا کرد که روابط آن دو حسنه بوده و به یکدیگر احترام می‌گذاشتند.؟ سؤال 12: آیا درست است آنچه را که علمای ما، مخصوصاً بیضاوی، درباره امامت می‌گویند: که از عظیم‌ترین مسائل اصول دین است و مخالف با آن موجب کفر و بدعت است. «إنَّ الامامه من اعظم مسائل اصول الدین. التی مخالفتها توجب الکفر و البدعه..». (الصوارم المحرقه 3: 22.) راستی منظور کدام امام است؟ منظور امامت ابوبکر است که نه پشتوانه اجماع – و مردمی – را دارد، و نه دلیل افضلیت چنانچه دلیل آن گذشت. بلکه فقط و فقط به اشاره و نظر یک نفر – آنهم عمر بن الخطاب – بود؟ آیا واقعاً چنین امامتی از اصول دین است؟ و مخالفت با آن موجب کفر و بدعت است!؟ یا منظور امامتی است که خداوند عزوجل آن را جعل کرده – {انی جاعلک للناس إماماً} (البقره: آیه 124.) – و پیامبر اکرم مبلّغ و (تبلیغ کننده) از آن است.! سؤال 13: آیا صحیح است که ما اهل سنت، ابوبکر را از پیامبر اکرم بالاتر می‌دانیم؟ و می‌گوئیم که زنی نزد پیامبر آمده و گفت خواب دیدم درختی که در خانه‌ام هست شکسته، پیامبر فرمود شوهرت می‌میرد.، او ناراحت شد و از محضر حضرت بیرون آمد و در راه ابوبکر را دید و خواب را برای او تعریف کرد. ابوبکر گفت: شوهرت از سفر باز می‌گردد. همانطور هم شد، آن زن روز بعد به عنوان گلایه نزد پیامبر آمد و اعتراض کرد، ناگهان جبرئیل نازل شد و گفت: خدا شرم دارد از اینکه دروغ بر زبان ابوبکر صدیق جاری کند، یعنی بر زبان پیامبر دروغ جاری بشود تا مبادا شخصیت ابوبکر زیر سؤال برود. (نزهه المجالس 2: 184.) یا محمد! الذی قلته هو الحق، و لکنَّ لمّا قال الصدیق إنّکِ تجتمعین به فی هذه اللیله. إستحیا الله منه أن یجری علی لسانه الکذب لانه صدیقٌ فأحیاه کرامه له.» سؤال 14: آیا صحیح است که می‌گویند خلیفه اول احادیث پیامبر را آتش می‌زد؟ متقی هندی می‌گوید: «إن الخلیفه أبابکر أحرق خمس ماءه حدیث کتبه عن رسول الله (کنز العمال 10: 285.) (صلی الله علیه و آله وسلم)». یعنی ابوبکر پانصد حدیثی را که از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) نوشته بود به آتش کشید. سؤال 15: آیا صحیح است که می‌گویند: عمر و ابوبکر با هم روابط حسنه‌ای نداشتند و یک بار در محضر پیامبر با هم درگیر شده و با صدای بلند با هم برخورد کردند و سپس آیه {لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النّبی} (حجرات: آیه 2.)... در نکوهش آنان نازل گردید؟! (کاد الخیّران أن یهلکا: ابوبکر و عمر. لمّا قد علی النبی و فد بنی تمیم أشار احدهما بالاقرع و اشار الاخر بغیره. قال ابوبکر لعمر: إنما اردت خلافی، فقال عمر: ما اردت خلافک فارتفعت اصواتهما عند النبی فنزلت یا ایها الذین آمنوا لا ترفعوا.. مسند احمد 4: 6 – بخاری ج 3: 190 کتاب التفسیر الحجرات.) و یک بار در دوران خلافت ابوبکر، او سند مالکیت زمینی را به دو نفر داده و آنرا امضاء کرده بود و عمر در آن نامه و روی امضاء ابوبکر آب دهان انداخته و آنرا پاره کرد. (الدر المنثور 3: 252.) و نظر عمر این بود که حسد ده جزء است، نُه جزء آن در ابوبکر و یک جزء دیگر آن در تمامی قریش است و ابوبکر در آن جزء نیز شریک است (شرح ابن أبی الحدید 1: 30.). خلیفه دوم سؤال 16: آیا صحیح است که می‌گویند: عمر بن الخطاب در اسلام خود شک داشت و عقیده داشت که جزء منافقین است. امام ذهبی در تاریخ خود آورده است که عمر از حذیفه بن الیمان عاجزانه می‌خواست که به او بگوید: آیا جزء منافقان هستم یا نه؟ «حذیفه أحد أصحاب النبی... کان النبی (صلی الله علیه و آله وسلم) أسرّ اِلیه أسماء المنافقین... و ناشده عمر بالله: أنا من المنافقین؟.. (تاریخ الاسلام (الخلفاء) 494 – البدایه و النهایه 5: 25؛ جامع البیان 11: 16.) سؤال 17: آیا صحیح است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) هر زمان که آمدن وحی بر ایشان به تأخیر می‌افتاد؛ یا قصد خودکشی می‌کرد، و کراراً می‌خواست خود را از فراز قلّه پرت کند و یا در نبوت خود به شک افتاده و گمان می‌کرد که وحی به خانه عمر بن الخطاب انتقال یافته و ایشان از این پس پیامبر شده است؟ امام بخاری می‌گوید: «و فَتَر الوحی فتره، حتی حزن النبی فیما بلغنا حزناً غدا منه مراراً، کی یتردّی من رؤوس شواهق الجبال، فکلما اوفی بذروه جبل، لکی یلقی منه نفسه، تبدّی له جبرئیل فقال: یا محمد انک رسول الله حقاً. فیسکن لذلک جأشه، و تقَر نفسه، فیرجع فاِذا طالت علیه فتره الوحی غدا لمثل ذلک...» (صحیح بخاری کتاب التعبیر 2982 – کتاب الانبیاء 3392 – کتاب التفسیر 4953. الامام البخاری 142.). و به پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) نسبت داده شد که فرمود: ما احتبس عنی الوحی قط إلا ظننته قد نزل علی آل الخطاب. (الارشاد: 319 – شرح نهج البلاغه 12: 178 – ما أبطأ عنی جبرئیل إلاّ ظننتُ أنه بعث الی عمر.). سؤال 18: آیا صحیح است که عمر بسیار کُند ذهن و دیرفهم بودند، و تنها سوره بقره را طی دوازده سال تلاش فرا گرفت و به شکرانه این پیروزی، یک شتر قربانی کرد. امام ذهبی می‌گوید: قال ابن عمر: تعلّم عمر البقره فی اثنتی عشره سنه، فلمّا تعلّمها نحر جزوراً. (تاریخ الاسلام (الخلفاء) 267.) و همچنین درباره آیه کلاله، انرا درک نمی‌کرد و طبق نقل جصاص و سیوطی: کان عمر لم یفهم... (عن سعید بن المسیب أن عمر سأل رسول الله: کیف یورث الکلاله؟ قال: اولیس قد بیّن الله ذلک ثم قرآ: و ان کان رجل یورث کلاله او امراه، الی آخر الایه، فکان عمر لم یفهم، فانزل الله... یستفتونک قل اله یفتیکم فی الکلاله» الی اخر الایه، فکان عمر لم یفهم، فقال لحفصه: اذا ارایت من رسول الله طیب نفس. فاسألیه عنها! فقال: أبوک ذکر لک هذا ما آری اباک یعلمها ابداً! فکان یقول: ما أرانی اعلمها ابداً و قد قال رسول الله، ما قال. کنز العمال، 11: 79؛ الدر المنثور 2: 249؛ احکام القران، جصاص حنفی 2: 110.) یعنی عمر مطلب را نمی‌فهمیده و درک نمی‌کرد. سؤال 19: آیا صحیح است که می‌گویند، مردم از تعیین عمر به خلافت توسط ابوبکر ناراضی بودند و توسط طلحه بن عبیدالله نارضایتی خود را از یک فرد تندخو و خشنی همچون عمر، اظهار داشتند. (عن عثمان بن عبیدالله بن عبدالله بن عمر، قال: لما ابابکر الوفاه دعا عثمان فأملی علیه عهده، ثم أغمی علی ابی بکر قبل ان یملی احداً، فکتب عثمان: عمر بن الخطاب. فأفاق ابوبکر فقال لعثمان کتبت احداً فقال: ظننت لما بک و خشییت الفرقه فکتبتُ عمر بن الخطاب. فقال: یرحمک الله اما لو کتبت نفسک لکنت لها اهلاً. فدخل علیه طلحه بن عبیدالله. فقال: انا رسول من ورائی الیک، یقولون: قد علمت غلظه عمر علینا فی حیاتک فکیف بعد وفاتک اذا اُفضِیَتْ الیه اُمورنا والله سأئلک، فانظر ما أنت قائل؟... کنز العمّال 5: 678.) سؤال 20: آیا صحیح است آنچه را که می‌گویند خلیفه ثانی در دوران خلافتش حکم تیمم را نمی‌دانست و اگر کسی از او می‌پرسید در صورت جنابت و نبودن آب تکلیف چیست؟ در جواب می‌گفت: نماز را ترک کن تا آب پیدا شود! و اگر تا دو ماه هم آب نمی‌یافت خلیفه نماز نمی‌خواند. امام نسائی چنین روایت می‌کند: «کنا عند عمر فأتاه رجل، فقال: یا أمیر المؤمنین رُبّما نمکُثُ الشهر و الشهرین و لا نجد الماء؟ فقال عمر: أمّا أنا فاذا لم أجد الماء لم أکن لأُصلی حتی أجدَ الماء...(سنن نسائی 1: 168 – امام بخاری همین حدیث را آورده ولی آنجا که عمر می‌گوید: «اگر جنب باشم و آب یافت نشود نماز نمی‌خوانم» را به احترام آبروی عمر حذف می‌کند. تا مبادا متهم به ناآگاهی از احکام اسلام. و سبک شمردن نماز و ترک آن بشود. بخاری 1: 70 باب المتیمم هل ینفخ فیهما.). سؤال 21: آیا صحیح است که می‌گویند عمر بن الخطاب و فرزند ایشان عبدالله بن عمر، دو تن از فقهای بزرگ ما سلفیان – ایستاده بول می‌کردند؟ چنانچه امام مالک در موطّا می‌فرماید: «عن عبدالله بن دینار، قال: رأیت عبدالله بن عمر یبول قائماً» (الموطا 1: 60.) یعنی عبدالله بن عمر را دیدم که ایستاده بول می‌کرد. و امام ترمذی می‌فرماید: عن عمر: رآنی النبی و أنا أبول قائماً فقال: یا عمر لا تبل قائماً... (سنن الترمذی 1: 18.) یعنی هنگامی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) مرا دید که ایستاده بول می‌کنم، فرمود: ای عمر، ایستاده بول نکن. و امام عسقلانی در توجیه کار عمر می‌فرماید: البول قائماً أحفظ للدبر. (فتح الباری 1: 262 – ارشاد الساری 1: 277.) یعنی ایستاده بول کردن برای حفظ نشیمن خوب است. و همو می‌گوید: ثابت شده که عدّه‌ای از صحابه کرام پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) از جمله عمر بن الخطاب ایستاده بول می‌کردند. آیا ما که عمر را طبق حدیث اقتدوا باللذین من بعدی (سنن الترمذی 5: 630.) – ابوبکر و عمر – مقتدای و پیشوا و راهنمای خود قرار می‌دهیم واجب است ایستاده بول کنیم و یا از فعل عمر تنها جایز بودن استفاده می‌شود و آیا در این صورت ترشحات بول موجب نجاست لباس نمی‌شود؟ و آیا فعل عمر با فرمایش پیامبر اکرم که فرمود: ایستاده بول کردن جفاست – من الجفاء ان یبول الرجل قائماً. (عمده القاری 3: 135.) چگونه قابل جمع است و بالاخره ما پیروان سلف صالح – و ما وهابیان – در این کار از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) تبعیت کنیم یا از عمر. سؤال 22: می‌گویند جریان ازدواج عمر بن الخطاب با ام کلثوم دختر حضرت علی (علیه السلام) از اکاذیب و اساطیر است. چون؛ اولاً: در هیچ یک از صحاح سته تفصیل جریان نیامده است. ثانیاً: به گفته بعضی از محققان اسلامی. حضرت علی (علیه السلام) دختری به نام ام کلثوم نداشته (حیاه فاطمه الزهراء: 219 (باقر شریف قرشی رافضی) – و در بعضی از کتابهای رافضه مانند علل الشرائع ج 1: 186 باب 149 ج 2 حدیثی از حضرت جعفر صادق (علیه السلام) آمده که ظاهرش این است که ام کلثوم همان زینب است.) بلکه کنیه حضرت زینب بوده است. و ایشان هم با عبدالله بن جعفر ازدواج کرده بود. ثالثاً: تشابه اسمی شده، و عمر درخواست ازدواج با ام کلثوم دختر ابوبکر را کرده بود که آن هم در ابتدا مورد موافقت قرار گرفت ولی پس از آن با مخالفت عائشه رو برگردید و انجام نشد (الأغانی 16: 103، ذیل ترجمه مغیره بن شعبه، چاپ دارالفکر.). رابعاً: ازدواج عمر با زنی به نام ام کلثوم – محقق شده، ولی او دختر جرول مادر عبیدالله بن عمر است (سیر اعلام النبالء (تاریخ خلفاء) 87.) و ربطی به دختر حضرت علی (علیه السلام) ندارد. خامساً: حقایق تاریخی، دروغ بودن این جریان را به اثبات می‌رساند آنجا که می‌ویند پس از رحلت عمر، محمد بن جعفر و پس از مرگ او برادش عون بن جعفر با او ازدواج کرد. در حالیکه: خود تاریخ (استیعاب 3: 423 و 315، تاریخ طبری 4: 213 – الکامل فی التاریخ 2: 546.) تصریح دارد که این دو برادر در جنگ تستر – که در زمان عمر بود به شهادت رسیدند. سادساً: مدعی هستند پس از این دو برادر عبدالله بن جعفر، - برادر سوم – با او ازدواج کرد. در حالیکه او با زینب ازدواج کرده بود – و او را داشت – آیا او جمع بین الاختین کرده است؟ (الطبقات الکبری 8: 462.) سؤال 23: آیا صحیح است که می‌گوئیم عمر بن الخطاب از مدینه الرسول، شهر نهاوند و حرکت نیروهای مسلمانان را می‌دید و با فرمانده آنان به نام ساریه سخن می‌گفت او دستور صادر نمود و آنان نیز شنیدند و دستورات او را اجرا کردند و پیروز شدند! مگر می‌توان با چشم غیر مسلح از شهر مدینه، نقطه‌ای را که چهار هزار کیلومتر فاصله دارد، دید؟ من کلام عمر قاله علی المنبر حین کشف له عن ساریه و هو بنهاوند من ارض فارس. (البدایه و النهایه 7: 135 – الکامل فی ضعفاء الرجال 3: 435 الجرح و التعدیل 4: 278 – میزان الاعتدال 2: 255، تهذیب التهذیب 4: 259، الاصابه ج 2 ص 5 ذیل ساریه بن زنیم.) یا ساریه الجبل و رفع صوته فالقاه الله فی سمع ساریه. آیا داستان «ساریه الجبل» از دید عقل و عقلاء ساخته و پرداخته بعضی جاهلان از ما اهل سنّت نیست؟ چنانچه عسقلانی درباره بسیاری از فضائل شیخین چنین فرموده است. (لسان المیزان 1: 106.) آیا اگر روافض به ما بگویند – چنانچه سید محمد بن درویش به این حقیقت اشاره کرده (أسنی المطالب: 553 ح 1763) – شما درباره عمر غلو می‌کنید و او را از یک پیامبر بالاتر می‌برید چه پاسخی بدهیم؟! آیا چنین مقامی را ما برای پیامبران صحیح می‌دانیم؟ سؤال 24: آیا صحیح است که حضرت علی (علیه السلام) از مجالست و نشست و برخاست و رودررویی با عمر بن الخطاب بشدت متنفر بود، به گونه‌ای که هر وقت ابوبکر درخواست نشستی با حضرت علی (علیه السلام) می‌کرد، حضرت به ایشان شرط می‌کرد که کسی همراه او نباشد یعنی عمر همراه او نیاید، چنانچه امام بخاری می‌گوید: أرسل – علی (علیه السلام) – الی ابی بکر أن إئتنا ولا یأتنا أحد معک کراهیه لمحضر عمر... (بخاری 3: 55 – مغازی (خیبر).) با این نصوص و اسناد، چگونه ادعا می‌کنیم که روابط اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) با خلفاءحسنه بوده است؟ سؤال 25: آیا صحیح است که عمر بن الخطاب و حفصه به تورات، گرایش فوق العاده‌ای داشتند و آنرا – همانند قرآن – قرائت می‌کرده، و در فراگیری آن تلاش می‌کردند؟ عبدالرزاق: «إن عمر بن الخطاب مرّ برجل یقرأ کتاباً. سمعه ساعه فاستحسنه فقال للرجل: أتکتب من هذا الکتاب؟ قال: نعم، فاشتری أدیمأ لنفسه، ثم جاء به الیه، فنسخه فی بطنه و ظهره ثم أتی به النبی (صلی الله علیه و آله وسلم) فجعل یقرأه علیه. و جعل وجه رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) یتلوّن، فضرب رجل من الانصار بیده الکتاب. و قال: ثکلتک امک. یابن الخطاب ألا تری إلی وجه رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) منذ الیوم. و أنت تقرأ هذا الکتاب؟! فقال النبی (صلی الله علیه و آله وسلم) عند ذلک: إنما بعثت فاتحا و خاتماً و أعطیت جوامع الکلم.و فواتحه. و اختصر لی الحدیث اختصاراً، فلا یهلکنّکم المتهوکون (المتحیرون. المصنف 6: 113 و 10163 – و ج 11 ص 111: «المشرکون».). و در مدینه منوره منطقه‌ای است به نام مسکه، معروف است که عمر در این مکان تورات را می‌آموخت. 2- درباره حفصه دختر عمر نیز چنین مطلبی نقل شده است، که او در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) کتاب امت‌های قبل را می‌خواند. و پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) نیز بسیار ناراحت شده به گونه‌ای که رنگ مبارکش تغییر کرده و فرمود: اگر حضرت یوسف امروز این کتاب را بیاورد و از او پیروی کنید گمراه می‌شوید. عن الزهری: أن حفصه زوج النبی (صلی الله علیه و آله وسلم) جاءت الی النبی (صلی الله علیه و آله وسلم) بکتاب من قصص یوسف، فی کتف، فجعلت تقرأ علیه و النبی یتلوّن وجهه، فقال: و الذی نفسی بیده لو أتاکم یوسف و أنا فیکم فاتبعتموه و ترکتمونی لظللتم (المصنف 6: 113 ح 1016.). سؤال 26: آیا سخن قاضی عیاض صحیح است که می‌گوید: «اگر کسی بگوید پیامبر در حال جهاد فرار کرده باید توبه کند وگرنه باید کشته شود، چون شخصیت پیامبر را تنقیص کرده است (المواهب اللدنیه 1: 98 – قسطلانی.)؟ و قرطبی می‌گوید: هر کس یکی از صحابه را نکوهش کند و یا او را در روایتش مورد طعن قرار دهد، خدای متعال را رد کرده و شرایع مسلمانان را باطل کرده است. (تفسیر قرطبی 16: 297.) راستی اگر این جملات توهین شمرده شده و موجب اعدام است. آیا نسبت دیوانگی و هذیان به پیامبر توهین شمرده نمی‌شود؟ و گوینده آن مهدور الدم نیست؟ امام بخاری در هفت جا از کتاب خود و مسلم در سه جا از کتاب خود آورده است که عمر بن الخطاب این تعبیر را نسبت به پیامبر داشته است. (بخاری کتاب المرضی، ج 4 ص 7 باب 17 – کتاب الجهاد ج 2 ص 178 باب 172 – کتاب جزیه ج 2 ص 202 باب 6 و کتاب مغازی ج 3 ص 91 باب 78 کتاب الاعتصام باب 26. مسلم ج 3 ص 69: کتاب وصیت باب 5 ج 22. چاپخانه مصطفی البابی، مصر.) غزالی می‌گوید: «قال عمر: دعوا الرجل فانه لیهجر» (سر العالمین ص 40 دار الافاق قاهره 1421 ه‍ الطبقات الکبری 2: 243 و 244، عن علی (علیه السلام) و جابر و عمر. مسند احمد 3: 346 - مجم– الزوائد 4: 390 و 391.). سؤال 27: آیا صحیح است که می‌گویند عمر بن الخطاب شدیداً با وصیت پیامبر اکرم مخالفت کرد و آنرا رد نمود، چنانچه جابربن عبدالله می‌گوید: إنَّ النبی دعا عند موته بصحیفه لیکتب فیها کتابا لا یضِّلون بعده ابداً قال: فخالف علیها عمر بن الخطاب حتی رفضها (مجمع الزوائد 4: 390 و 8: 609 – مسند ابی یعلی 3: 395 – مسند احد 3: 349.). در جای دیگر گفته است: فکرهنا ذلک أشدَّ الکراهه. (همان.) یعنی از این که پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) وصیت کند شدیدا تنفر داشتیم. سؤال 28: می‌گویند کعب الاحبار یهودی که بسیار مورد اعتماد حکومت در دوران خلیفه دوم و حکومت امویان بود، پس از اظهار اسلام، بر قراءت تورات ترویج آن مداوم بوده است. او یکی از متّهمان اصلی نفوذ اسرائیلیات در تفسیر قرآن بوده است، چنانچه ابن کثیر (تفسیر القرآن العظیم 3: 379.)، و عبدالمنعم حنفی (موسوعه فلاسفه و متصوفه الیهودیه ص 184.) و دیگران به این حقیقت تلخ اشاره کرده‌اند. امام ذهبی می‌گوید: کان یحدِّثهم عن الکتب الإسرائیلیه (سیر اعلام النبلاء 3: 489.) یعنی برای صحابه از کتابها و روایات إسرائیلیات – که معمولاً کذب و خلاف واقع است – نقل می‌کرد. سؤال 29: آیا صحیح است که می‌گویند انگیزه و هدف بعضی فرماندهان نظامی مسلمانان از کشورگشائی و فتوحات، پر کردن شکم خود و به اسارت گرفتن و خونریزی بوده است؟ (ذهبی می‌گوید: قال المغیره بن شعبه – یوم القادسیه – لصاحب فارس: أمرنا بقتال عدونا فجئنا لنقتل مقاتلتکم و نسبی ذراریکم، و اما ما ذکرت من الطعام فما نجد ما نشبع منه، فجئنا فوجدنا فی أرضکم طعاماً کثیراً و ماءً، فلا نبرح حتی یکون لناولکم..» سیر اعلام النبلاء 3: 31. در جریان فتح شاهر تا هنگامی که به دستور حکومت مرکزی امان دریافت کردند، فرمانده مسلمین ناراحت شده و گفت افسوس که غنائم را از دست دادیم. ففاتنا ما کنّا اشرفنا علیه من غنائمهم مصنف عبدالرزاق 5: 222 و نظیر ان از خالدین ولید نقل شده، تاریخ طبری 4: 9.) و آیا این اهداف با هدف پیامبر اکرم که به حضرت علی (علیه السلام) به هنگام اعزام به یمن فرمود: «لئن یهدی الله بک رجلاً خیر لک مما طلعت علیه الشمس» (بخاری، جهاد: 102 و کتاب فضائل أصحاب النبی: 9، و مغازی: 38، فضائل الصحابه: 35، مسند احمد 5: 238.) قابل جمع است؟ سؤال 30: آیا صحیح است که عمر بن الخطاب – برای تحت پوشش قرار دادن فرارها و ناکامی‌ها و هزیمت‌های خود در جبهه‌های اسلام، در دوران خلافت خویش، قریش را بر علیه حضرت علی (علیه السلام) تحریک می‌کرد و آنان را به گرفتن انتقام کشته‌های خود در جنگها به دست علی (علیه السلام) تشویق می‌نمود؟ چنانچه موفق الدین مقدسی در کتاب خود این مطلب را بیان کرد (أنساب القرشیین: 193 قال عمر لسعید بن العاص: مالی أراک کأ« فی نفسک علیَّ شیئا، أتظن أنی قتلت أباک؟ و الله لوددت أنی کنت قاتله! ولو قتلته لم اعتذر من قتل کافر و لکنی مرتت به فی یوم بدر فرأیته یبحث للقتال کما یبحث الثور بقرنه، و اذا شدقاه قد أزبدا کالوزغ فلما رأیت ذلک هبته، و رغب عنه: فقال: الی أین، یا بن الخطاب؟ و صمد له علی فتناوله، فو الله ما رمت مکانی حتی قتله، و کان علیٌّ حاضراً فی المجلس، فقال: اللهم غفراً ذهب الشرک بما فیه و محا الاسلام ما تقدم. فمالک تهیج الناس علیّ فکفّ عمر.»). سؤال 31: آیا صحیح است که می‌گویند عمر بن الخطاب مؤدب نبوده و به هنگام بردن نام پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و سیده نساء العالمین، تعبیرات غیر مؤدبانه‌ای به کار می‌گرفت. لذا بزرگان از محدثین ما اهل سنت، از او ناراحت شده، و عمر را «أنوک» یعنی احمق خواندند: چنانچه امام ذهبی از امام عبدالرزاق صنعانی این تعبیر را نقل می‌کند. زید بن مبارک می‌گوید: نزد عبدالرزاق بودیم که حدیث مالک بن اوس خوانده شد تا به اینجا رسید که: عمر به عباس و علی (علیه السلام) خطاب کرده و گفت امّا تو ای عباس آمده‌ای که میراث پسر برادرت را (یعنی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم)) مطالبه کنی. و اما علی آمده میراث همسرش را مطالبه کند. عبدالرزاق گفت: نگاه کنید این احمق – یعنی عمر – چگونه بی ادبانه تعبیر می‌کند. و نمی‌گوید: رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) (سیر اعلام النبلاء 9: 573 «کان زید بن المبارک قد لزم عبدالرزاق، فأکثر عنه ثم خرق کتبه و لزم محمد بن ثور، فقیل له فی ذلک، فقال: کنا عند عبدالرزاق، فحدثنا بحدیث معمر، عن الزهری، عن مالک بن اوس بن الحدثان.. اق: انظروا الی هذا الانوک – ای الاحمق – یقول: تطلب انت میراثک من ابن أخیک، و یطلب هذا میراث زوجته من ابیها، ولا یقول: رسول الله.). سؤال 32: آیا صحیح است که می‌گویند: سیاست حکومت عمر بن الخطاب منع نقل احادیث پیامبر اکرم و روی آوردن به آن بود، و کسانی را که با این روش و سیاست مخالفت می‌کردند، زندان و شلاق و تعزیر می‌کرد. چنانچه در مورد ابوذر و ابوالدرداء ابو مسعود انصاری و دیگران انجام داد. 1- ذهبی می‌گوید: آری چنین بود عمر، او می‌گفت: از پیامبر کمتر حدیث نقل کنید و چندین صحابی پیامبر را نسبت به نشر احادیث توبیخ کرد. آری این شیوه و مذهب و ایده عمر و غیر عمر بود (سیر اعلام النبلاء 2: 601 «هکذا هو کان عمر یقول: اقلّوا الحدیث عن رسول الله وزجر غیر واحد من الصحابه عن بث الحدیث و هذا مذهب لعمر و غیره. فبالله علیک، إذا کان الأکثار من الحدیث فی دوله عمر کانوا یمنعون منه. مع صدقهم و عدالتهم و عدم الأسانید.). 2- طبری می‌گوید: هر وقت خلیفه مردم، حاکم و یا استانداری را برای نقطه‌ای اعزام می‌کرد، به او چنین سفارش می‌کرد: فقط قرآن بخوانید و از محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) کمتر روایت نقل کنید و من هم با شما هم صدا هستم. (تاریخ الامم و الملوک، 3: 273.) 3- قرظه بن کعب انصاری می‌گوید: هنگامیکه قصد عزیمت به کوفه را کردیم، عمر بن الخطاب تا منطقه «صرار» به بدرقه ما آمده و گفت: می‌دانید چرا شما را بدرقه کردم؟ گفتیم: لابد بخاطر اینکه ما از صحابه رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) هستیم؟ گفت: شما وارد آبادی و روستایی می‌شوید که قرآن می‌خوانند، مبادا آنان را با خواندن و قرائت احادیث پیامبر از خواندن قرآن بازدارید! تا می‌توانید از پیامبر حدیث کم نقل کنید. (الطبقات الکبری 6: 7 – المستدرک علی الصحیحین از 102 قرظه بن کعب الانصاری: أردنا الکوفه فشیَّعنا عمر الی «صرار» و قال: تدرون لم شیَّعتکم؟ فقلنا: نعم، نحن اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) فقال: انکم تأتون أهل قریه، لهم دوّی بالقرآن کدوّی النحل، فلا تصدّوهم بالأحادیث فتشغلوهم، جرّدوا القرآن. و أقلوا الروایه عن رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) و أمضوا، و أنا شریککم.) 4- ذهبی می‌نویسد: عمر سه نفر (از صحابه رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم)) به نامهای ابن مسعود و ابوالدردا، و ابو مسعود انصاری را زندان کرد و به آنان اعتراض کرد که چرا از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) زیاد حدیث روایت کردید؟(تذکره الحفاظ 1: ص 7.). و به نقل دیگر از حاکم و ذهبی: ابن مسعود و ابوالدرداء و ابوذر را زندانی کرد و آنان را به جرم اشاعه دادن و نقل احادیث پیامبر توبیخ نمود و آنان را تا آخر خلافتش محکوم به اقامت اجباری در مدینه کرد(مستدرک حاکم 1: 110 – سیر اعلام النبلاء، 7: 206.). سؤال 33: آیا نامگذاری به نام محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) و یکی از نامهای پیامبران ممنوع و حرام است؟ پس چرا عمر طی بخشنامه‌ای به کوفه، نام‌گذاری به نام پیامبران را ممنوع کرد و در مدینه نیز دستور داد هر کس به نام «محمد» است باید آنرا تغییر دهد؟ امام عینی می‌گوید: «کان عمر کتب الی أهل الکوفه: لا تسموا احداً باسم نبی، و أمر جماعه بالمدینه بتغییر أسماء أبناءهم المسمّین بمحمد (صلی الله علیه و آله وسلم) حتی ذکر له جماعه من الصحابه انه (صلی الله علیه و آله وسلم) اذن لهم فی ذلک فترکهم. (عمده القاری 15: 39.) راستی کار بنی امیه – در کشتن افراد هم نام علی (حافظ مرزی می‌گوید: کانت بنو امیه اذا سمعوا بمولود اسمه علی قتلوه، تهذیب الکمال، 13: 266.) – و کار عمر در ممانعت از نامگذاری به نام «محمد» مکمل یکدیگر و در برگیرنده یک پیام و گام برداشتن در یک مسیر و برای یک هدف مشترک نیست؟ علی بن ابی طالب و اهل‌بیت (علیهم السلام) سؤال 34: آیا صحیحاست که می‌گویند در کعبه – خانه خدا – غیر از علی (علیه السلام) احدی متولد نشده است. 1- قال ابن صباغ المالکی: ولم یولد فی البیت الحرام قبله أحد سواه و هی فضیله خصّه الله بها إجلالاً له و اعلاء لمرتبته و إظهاراً لتکرمته. (الفصول المهمه: 30 – مستدرک حاکم 3: 483.) یعنی احدی پیش از علی (علیه السلام) در کعبه به دنیا نیامده، و این یک فضیلتی است که خداوند عزوجل او را به این فضیلت اختصاص داده و بدین وسیله خواسته از علی تجلیل کرده و مقامش را بالا ببرد. البته بعضی دیگر همانند بدخشی و ابن قفال، و لکنوی، (در مرأه المؤمنین) و شبلنجی و دیگران گفته‌اند: احدی – نه پیش از علی (علیه السلام) و نه پس از او – در کعبه به دنیا نیامده است (ازاله الخفاء «دهلوی» 2: 251 – کفایه الطالب: 407، شرح عینیه (آلوسی) 15 - المجدی (ابن صوفی): 11، تاریخ بناکتی: 98 – نور الابصار: 76.). با این حال، چرا بزرگان ما سخنی از این فضائل به زبان جاری نمی‌کنند؟ آیا از گسترش تشیّع می‌ترسند!! اگر پاره‌ای از ادله شیعه بر افضلیت علی (علیه السلام) این نمونه‌ها باشد، آیا باز هم مورد اشکال ماست؟! سؤال 35: آیا صحیح است که می‌گوئیم حدیث منزلت علی (علیه السلام): انت منی بمنزله هارون من موسی» جزء صحیحترین و محکمترین آثار است، چنانچه قرطبی می‌گوید: و هو من أثبت الآثار و أصحّها... (الاستیعاب 3: 1097.). سؤال 36: چگونه ما منکر ولایت حضرت علی (علیه السلام) می‌شویم و حال آنکه علمای احناف همچو حاکم حسکانی می‌گوید: اولی الأمر حضرت علی (علیه السلام) است «اولی الأمر هو علّی الذی ولاه الله بعد محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) فی حیاته حین خلفه رسول الله بالمدینه» (شواهد التنزیل 2: 190.). سؤال 37: آیا صحیح است آنچه را که ذهبی از امام غزالی درباره عمر بن الخطاب نقل کرده است که او ابتداء در روز غدیر خم با حضرت علی (علیه السلام) بیعت کرد، ولی پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) تحت تأثیر هوای نفس و حبّ ریاست و جاه‌طلبی قرار گرفت و به آن بیعت پشت کرد؟ (سیر اعلام النبلاء 19: 328. «ذکر ابوحامد فی کتابه سر العالمین و کشف ما فی الدارین، فقال: فی حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه: ان عمر قال لعلی: بخ بخ. أصبحت مولی کل مؤمن، قال ابو حامد: هذا تسلیم و رضی ثم بعد هذا غلب الهوی حباً للریاسه، و عقد البنود و أمر الخلافه و نهیها، فحملهم علیالخلاف فنبذوه وراء ظهورهم، و اشتروا به ثمناً قلیلاً فبئس ما یشترون.».). «هذا تسلیم و رضی ثم بعد هذا غلب الهوی حبّاً للریاسه..» سؤال 38: آیا صحیح است آنچه می‌گویند: حتی یک حدیث صحیحی که پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم)، ابوبکر را صدیق خوانده، و یا عمر، را فاروق خوانده باشد نداریم، و آنچه آمده راجع به حضرت علی است؟ چنانچه طبری به نقل از عباد بن عبدالله می‌گوید: «سمعت علیاً یقول: أنا عبدالله و اخو رسوله و أنا الصدّیق الأکبر. لا یقولها بعدی الاکاذب مفتر، صلیت مع رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) قبل الناس بسبع سنین» (تاریخ طبری 1: 537. مسند زید ح 973. – سنن ابن ماجه 1: 4 – مستدرک حاکم 3: 44 – ولی حاکم حدیثی را از حضرت علی (علیه السلام) درباره صدیق بودن ابوبکر آورده، که ذهبی آن را منکر – ضعیف – دانسته است. ج 3: 62 – و در شرح نهج 13: 228: لا یقولها غیری، و در الاصابه 7: 293. پیامبر فرمود: هو الصدیق الاکبر و هو فاروق هذه الامه.). سؤال 39: آیا صحیح است که می‌گویند حکومت بنی امیه با نام «علی» مخالف بوده و هر نوزادی را که به این اسم نامیده می‌شد او را می‌کشتند. چنانچه شخی به نام رباح اسم فرزندش را از ترس آنان به «عُلی» تغییر داد!.. با این وضع چرا ما از این حکومتهای سفاک و جائر دفاع می‌کنیم: (عمده القاری 16: 207 – نگا: فتح الباری 7: 83 – ارشاد الساری 6: 141 – وفیات الاعیان 1: 77.) امام مزی می‌گوید: «کانت بنو امیه إذا سمعوا بمولود اسمعه علی قتلوه، فبلغ ذلک رباحاً، فقال: هو – علی بن رباح – عُلی و کان یغضب علی و یحرّج علی منه سمّاه به (تهذیب الکمال 13: 266 – تهذیب التهذیب 7: 281.). سؤال 40: آیا صحیح است که می‌گویند خلفای ما – ابوبکر، عمر و عثمان – نام هیچ یک از فرزندان خود را به نام علی، حسن، حسین، نگذاشته‌اند. در حالیکه ما می‌گوئیم: حضرت علی نام فرزندان خود را به نام ابوبکر، عمر، عثمان، گذاشته و آنرا دلیل حسن روابط حضرت علی (علیه السلام) با خلفا می‌دانیم. آیا پرهیز خلفا از این نامها – حسن، حسین – دلیل بر سوء روابطشان با اهل‌بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) نیست؟ سؤال 41: آیا ذکر فضائل علی (علیه السلام) ممنوع و دشنام و سب علی آزاد بوده و حکومت از این کار تشویق می‌کرده است؟ چرا و به چه انگیزه‌ای؟ راستی بردن نامی از علی و فضائل او بهای سنگین اعدام را در پی داشت؟ عبدالله بن شداد صحابی می‌گوید: آرزو دارم به من اجازه بدهند یک صبح تا ظهر، فضائل علی را بگویم و سپس مرا اعدام کنند. امام ذهبی می‌گوید: «.. عبدالله بن شداد: وددت أَنی قمتُ علی المنبر من غدوه الی الظهر، فأذکر فضائل علی بن ابیطالب (علیه السلام) ثم انزل، فیضرب عنقی» (سیر اعلام النبلاء 3: 489. ذهبی درباره ابن شداد می‌گوید: ولد زمن النبی و کان ثقه شیعیاً، یعنی در زمان پیامبر به دنیا آمده و جزء شیعیان است، یعنی صحابی و شیعه است. سیر اعلام النبلا 3: 488.). سؤال 42: چرا لعن ابن عم رسول و زوج البتول در زمان معاویه آزاد، و به وس

 
yahoo reddit facebook twitter technorati stumbleupon delicious digg
 
 

پیام های سیستم

پیام های سیستم

 
 

ارسال ایمیل

پیام های سیستم

پیام های سیستم

پاسخ به نظرات

پیام های سیستم

پیام های سیستم